Thursday, October 17, 2002

عفلاطون

همین جهان دور و بر
و فکرهایی که از ازل
بوده است

قطاری
با شتاب می گذرد
و سایه ی پرندگان
در آبگیر
مغشوش می شود

همین جهان دور و بر
فقط همین

وسایه های ازل
که مانده اند
روی آبگیر های خیالی .

هتل در روسیه

روبل ها
روی پیشخان بار گذاشتم
و کنیاک بد مزه ی بدل را
بخشیدم
به پترایوانوویچ
نقاش گمنام
که با حیرت
به ساعت مچی ام نگاه می کرد

در تالار کهنه ی آینه ها
فاحشه ها عبور می کردند
- جیوه های سیاه عطر آلود-

زانو زدم
- دوستت دارم سونیا-*

آه
برادر بزرگ بی نوای من
فیودور داستایوفسکی!

مسکو ، زمستان 1991
* سونیا، یکی از شخصیت های رمان جنایت و مکافات

سال هاست

سرش را
روی سینه ام
حس می کنم
آرام نفس می کشد.

موج های سکوت
جا به جا می شوند.

سقف چکه می کند

روی دیوار
عکسی است
از پرنده ای تنها
در روز بارانی

سقف چکه می کند

بالشم خیس است
نمی توانم
تکان بخورم

فقط موج های سکوت
جا به جا می شوند.

سال هاست.
دو سایه

دو سایه ی لرزان بر دیوار بود
و زنی که عشق
برایش وحشت مدام از دست دادن بود
برخاست
شمع ها را خاموش کرد
به مهتابی رفت
و خود را به دریای وهم پرتاب کرد

اینک
من مانده ام
بی هیچ سایه ای بر دیوار.
حسادت به اُدیپوس

آه
اگر
دو دختر می داشتم می توانستم
این بیابان دراز و بی آب و علف را
سر خوشانه طی کنم

دو دختر می داشتم
با قلب ها و دست هایشان روشن
عصای کوری سرگشته می شدند
آنگاه
می توانستم
ببینم
این بیابان دراز وبی آب و علف را
و نترسم.

استکهلم-1387
چرا باید اعتراف کنم؟

چرا
باید
اعتراف کنم؟

موهایم هنوز سیاه است
مثل سرنوشت آن ها
که در روز روشن
گم شدند

نور
نیمکت را روشن کرده است
پشت نیمکت
سایه ها
نشسته اند و انتظار می کشند.

ساکت اند
پشت نیمکت
و نور
روشن شان نمی کند.

جرا باید
به سایه ها
اعتراف کنم؟
جستجوی پروانه، شب، کودک

قطره ای از شب
پاشیده می شود بر پلکان
روی چمنزار روبرو
کودکی در مسیر ستارگان می دود
انگشت هایش از باقی مانده روز
روشن است
و پاهایش
از روشنایی به تاریکی می رود

چشمانش هنوز
بال نازک پروانه را می بیند
لحظه ای می ایستد
به پایش خیره می شود
بر می گردد
و ناگهان
گریه سر می دهد

قطره ای از شب
روی پلکان
دریاست
مثل ما می شویم
به علی لاله جینی


زیر کدام نور
کدام سقف؟

فرقی نمی کند

در انتظار
زمان حجم دارد
لمس می شود

کاری ندارم که.

در مهتابی
پا روی پا می اندازم
تماشا می کنم

پائیز آن جاست
مرداب و سایه های سفید قو
ُپل آن جاست

نامه ها پرت می شوند
تا مهنابی فاصله کوتاه است
پرت می شود حواس
موج در موج
صدا با ذره های نور
همسفر می شود
ذره های پر قدرت
نام ها
آدرس ها را عبور می دهند
و چهره می گیرند
نام ها از نور
کامل می شوند
موج در موج
گم می شوند زود
در انتظار می مانم
کاری ندارم که.

پائیز را نگاه می کنم
نور ها بی طاقت اند
هجوم می آورند

چند تکه نور
شکل قلب
شکل دست
شکل نگاه

نگاه می کنند با من
خیال می کنند با من
پل را به پل های دیگر وصل می کنند
مرداب
و سایه های سفید قو را
تفسیر می کنند

مثل ما می شویم
موج در موج

امروز
تمام شد

فردا
دوباره
زیر همین نور
همین سقف

کاری ندارم که.
دکتر آستروف

در آرزوی آن بودم
که روزی
در خانه ی آفتابی پائیز
که مثل برگ می چرخد
در ها و پنجره ها را بگشایم
تا بر گونه های سرد هلن
دو نارنج بشکوفد
و بعد
شاهد باشم
که چطور
دوست خوب من ” وانیا” ی عزیز
در لحظه جنون
شلیک می کند
به هر چه پیر و فر سوده است
اما اکنون
دیر شده
من
خود
فرسوده ام

کتم را می پوشم
عکس نخلهای سوخته
و کودکان مرده را بر می دارم
و خارج می شوم
از خانه ی ابر آلود پائیز
که مثل برگ می افتد
در گوشه ی سالهای قدیمی.

* هلن، وانیا و دکتر آستروف از قهرمانان نمایشنامه ی دایی وانیا ی چخوف
چند صحنه بدون منطق ارسطویی

همان داستان کهن
به تاریکی اندر شدن
با سری پر از تصویر
تصویر ستارگان
که همراهیم می کند
و من که آستین جر می دهم تا خلاص شوم

چراغ خیابان نیمی از چهره ام را روشن می کند
نیم دیگر به تاریکی- فراموشی- زنده در الکل خالص
ادای دلقک ها را در می آورم
چند بار با چاقوی خیالی خودم را می کشم
چند بار سایه ام را لگد می کنم
چند بار با سایه ام حرف می زنم
( خداوند هدایت را بیامرزد)
اتاقی در دل شهر اجاره می کنم
همه ی مخدرها را استعمال می کنم
اعتراف می کنم
ادای خودم
و شکلکی از هدایت
معجزه می کنم
خیابان پر از باران را
از خاطره ی مرده گان سر شار می کنم

هیچ کس بی رحم تر از خودت نیست
بطری ها را یکی بعد از دیگری
در گنجه می چپانی
- مخفی میکنی؟ از کی ؟
قرص های خواب را
توی لیفه ی شلوارت می گذاری
- مخفی میکنی؟ از کی ؟


مجالی برای لب گزیدن ساقه ی علف نیست
عق می زنم
ستارگان دنبالم می کنند
راه نیست
تنها مسیر شیرگون
ماندن
پوسیدن
عادت به پوسیدگی
جواب همه ی سلام ها را دادم
چونان عاقله مردی که همه ی رسوم بداند
شرط ادب به جای آورد
ارزش دوستی پاس بدارد

او دارد به شاهکارش می اندیشد
من به عصب هایم می اندیشم
به دستگاه گردش خون
به خیبانی در بمبئی یا کلکته
و جوی آب و سرو روان و جان جهان وجن وپری
پس بودا چی، خره؟
ستارگان دنبالم می کنند

که بود که گفت که می شود؟
که بود که خواست که توانست؟
که بود که مُرد که پیش از آن که
ناگهان عاشق بود؟

کودکی در تابستان به ماهیان قسم خورد
دست ها به پوست سبز آب کشید
نخل ها مرتب کرد
برگ نعنا بوئید
با اولین تصویر کشتی به آب زد
” یک نفخه ی گرفته و سنگین ”*
پیکرت کنار آب افتاده بود
و گیسوانت خزه بود
و پروانه های پستان ترا
من
هر گز
هیچ کس ندیده بود

اندوه
مثل
یا ماشین مش ممدلیست
نه بوق داره
نه صندلی

نوستالژی
مثل
یا
صدای پروین است
” باز امشب در اوج آسمانم”


بودن یا، ها ها ها
بیضائی پرسید : دیگه کی کشته می شه؟
گفتم : اوفیلیا و برادرش
کلادیوس
پلو نیوس
ملکه
ملکه
مکث!
مکث!
-دیگه؟
مکث!
بیضائی خنده اش گرفت
گفت : خود هملت، ها ها ها
بهمن گفت : وقتی فاوست روحشو به شیطان می فروشه ...
گفتم : خواهر گوته رو!
رعنا گفت : شمیم خیلی با سوده
نا صر گفت : ولی تعهد حالیش نیست
کامران گفت : چه چشم های رعنایی
اکبر گفت : همه جاکشن والسلام
گفتم : چی ؟
گفت : غیر ازتو و گوته

بعد هر چی داشتیم
دادیم عرق
تو کافه ی موند بالا
اسمش چی بود خدایا؟

از قله ی بلند فرود آمد
نطفه ی آب بر زمین نهاد
نطفه ی آتش بر زمین نهاد
ستارگان را گفت :
رهایش نکنید
آب خوش از گلویش پائین نرود
دنبالش کنید
حتی اگر به آسمان هفتم برود
ستارگان می آمدند
فریب نمی شدشان داد
حتی وقتی می شاشیدم
-**Dindjävel

اگر می توانستید
مرا در لحظه موعود
که به آسمان پرواز می کنم
ببینید
آه اگر می توانستم

همه ی صدا های زیرزمین را می شنیدم
مسیری که طی طریق می کند
طیران عشق
آن که آن آن کلام را گفت
آن که همه چیز را رها کرد
سر به بیابان گذاشت
همان که شنید
اسم عشق را
همان که بوذ و بوذ و بوذ
تا از دل خرد گیاهی سر بر آورد
سر در آورد

هیچ دیده ای
خیابانی پر از شاش
تا شانه ی مر د و زن

هل هل گرگ چنبری
زهره نداری ببری
اگه بردم چه می کنی
خُرد و خمیرت می کنم
خونه خاله کدوم وره
از این وره از اون وره

تابستان 1991

* از ”مد و مه ” ابراهیم گلستان
** لعنتی، فحش است به سوئدی!!
باغ گم شده

سایه ها آمدند
برصندلی سنگی بی هایهوی نشستند
و خلوت عصرانه ی باغ
نقشی از حضور گرفت

می توانند
به فواره های خاموش بنگرند
به برگ های خشک
در کاشی آبی
ودر انتظار پیکرها
باقی بمانند

سایه ها
به عصر
به باغ گم شده
فرود آمدند.



پرده آخر

می آید و می نشیند
رو سوی قابِ خرمِ روزهای گذشته
اما
یادها و تصاویر
چون ساقه ی بنفشه تردند
و هول و وَلای ترس و ترحم
پر مایه می کند
رعدو برق را

می آید و می نشیند
در پیچ پنجم پرده مخمل
و نور مستعار ماه
می افتد
برچهره ی رنگ پریده اش.

استکهلم- 88
شب برگمانی

دیده اید نور شگفت را
در صحنه دیدار مرگ
بر صفحه ی شطرنج

زیر چشم های روشن قطبی
مرگ نزدیک است

می نشیند
نور شب را می نوشد
و اسب خسته ی آخر را
بیرون صفحه شطرنج
می راند
دلقک

لرزان
بر بند نازک شعبده
زیر هُرهّ ی ریز طبل

غلتیدن
به چاله ی خنده
فرو افتادن
به چاه بی مرگی

این منم
دلقک روز و شب
پائیز

عصر بر مهتابی
سکوت است،
مهتابی بی دانه وآینده

گاه
پرنده ای کوچک و زرد
می نشیند
روی کاج سبز روبرو
تا این مکان
رنگ به رنگ شود

آه
که تابستان
ناگهان
تمام می شود
زبان ایشان

زبان نحس روزنامه های عصر است
زبان نا مشخص بی فاعل
زبان دیدار در تاریکی است
زبان مار است
آنگاه که به قربانی چنبره می زند
تا نیش را
به رگهای حیات فرو کند
تا
آنگاه
آسمان به قعر تاریکی افکنده شود
تا هیچکس
حتی خاطره ای کوچک از نفس شیری صبح
به خا طر نیاورد
زبان ایشان
زبان شب است اصلا
نه شب شب بیدارآن
نه شب مادران گریان
بر خاطره ی مردگان
نه شب عاشقان ونه شب ملائک
نه شب ساقی در نقطه ی سیاه سرنوشت تو و من

شب خزنده ی بی چشم است
زبان شب خزندگان کور است زبان ایشان


برگرفته از: اندیشه آزاد شماره 10 پائیز 1367

سمرقند

صدای گامهای مرا کسی نمی شنود
گامهای من
از آستانه ی زمان عبور می کند
ودر سکوت ارواح پیش می رود

ستونهای واژگون زیر آفتاب
شهری با افتخار
وتاجهای گچ
که لانه ی عنکبوت های بی آزار است

گامهای من
خاک را لمس نمی کند
نیزه های نورند
برسنگهای حکاکی شده
و نقش ها می لغزد
” ای فرشته ی نگاهبان
که ما را از همه ی مصائب گذر داده ای
تشنه ایم اینک.
قطره ای آب برلبان ما بی افشان ”

مردگان
دهان گشوده اند
اما سینه هایشان صندوقچه ی سکوت است.
گامهای من پیش می رود
بی آنکه غباری بر پلکهایشان بنشاند

راه دراز سخت
بی آب وعلف

کشتی شکسته
سنگی برزگ از نمک
در سراب می لرزد
شهر با گلوئی از شن
در خود پنهان شده است
و برگهای خشک گاهشمار
به گرده اش می نشیند
و ستارگان مرده ی روز
پوستش را خالکوبی می کند



دانش سحر انگیز
خلاصه ی کیهان
در رصد خانه ی تاریک
( می دانستم سرانجام به این تصاویر باز خواهم گشت)

کسانی
اینجا، در جستوی پاسخ اند
و هنوز
به تاریکی تن نداده اند
زیر تابش نورهای مصنوی پلک می زنند
و از حضور جهانگردان در رسد خانه ی تاریک
انگشت حیرت به دندان می گزند
آنها
با پیکری از دانش و جادو
ردای فروتنی به تن دارند
زنبور های کوچک عسل

نشانه ها در خود مرده اند
خط دلالت گر خوانده نمی شود
دانش سحرانگیز
زیر فشار واژه ها یی سرگردان
به سمت سرگیجه های نخستین می رود
این شهر باژ می دهد
تا دروازه هایش فرونریزد
گندم دیم
آستین مترسک
لانه ی ملخ است
سیاه چادرها خنجری تیز و برنده
در چشم آنکس
که رویا می بافد
گاوها
از تنها چشمه
زالو می خورند
یک چشمه
یک اسب
یک عشق
باقی نکاح است
نقل و نبات
کوچه ی تنگ
سکه ها فرود می آید
چراغهای بی نور
میوه های کال اند

صدای داریه و دنبک
زهزه ی مردگان را می ترکاند
” تازه عروس
نباید سیاه بپوشد.”
در افق بسوی باد شمال ایستاده است
و از تصور هم آعوشی
آبستن می شود
و گهواره ی کودک را می جنباند

ماه فروردین
کودک بهار
تخم رنگین پرندگان را
در سینی می گذارد
به باد سرود می آموزد
و با تر دستی
سفره ی جادوی حروف را پهن می کند
- جامه بیاورید بری میر نوروزی
- نان بلوط به پیره زن بی دندان دهید
- برمبانید دیواری را که از جمجمه ی مردگان است
وبا گوشت زندگان دوباره بسازیدش
- شراب را سرکه کنید و خمره بر کله زندیقان بگذارید

پژواک صدا را می شنوم
از فواصل زنجیر ها می گذرد
به کوره راهی پرت می رسد
حیرانی
غول یک چشم
به آسمان چشم می دوزد
آیا باران خواد بارید
بر جغرافیا بی آب
گام بر می دارم
آرام گام بر می دارم
هیچکس نباید از خواب بر خیزد
سیب سرخ

می نشینیم
گرداگرد میزی
که چون دریاست تیره
در شبی بی ماه .

سیب سرخی
می گذارم روبروشان
سیب سرخی
که رنگ می بازد
هر دم از ایشان
دست می آرد به تعارف
از برای آن یکی
که می لرزد
در جوار گیاهی خشک
( یادگاری مانده از دوستانم)

سیب سرخی
می گذارم روبروشان
سیب سرخی
که رنگ می بازد
تا رنگ گیرد
خاطراتِ مرده ی دوستانم
یا
دوستان مرده مان شاید .

استکهلم- 88


اداره تئاتر برای بهرام بیضائی


در سرسرای تاریک
اعلانهایی خاک می خورند

اعلان بازنشستگی بازیگران
طراحان
کارگردانان
( هیچ کس نیست کاشی را برق بیاندازد)

بازیگران
گر چه بی ذوق بودند
کارگردانان
بساز و بفروشان اندیشه ی این و آن
و طراحان
نقش پردازان صنحه های تهی

با این همه
اعلانهایی که خاک می خورند
سرسرای تاریک را
دو چندان
دلگیر کرده است .

1358
برگرفته از: اندیشه آزاد شماره 10 پائیز 1367
رو در روی فراموشی

واژه بر واژه شعری بنا می کنم
تا در آن پناه گیرم

واژه بر واژه که زمان ملاط آن است
و کودکی قوام آن

واژه بر واژه
رو در روی این فراموشی بزرگ شعری بنا می کنم.


برگرفته از: اندیشه آزاد شماره 10 پائیز
1367
به خاطر آوردن آن، که گم شده است

دارد جلد کتابها را پاره می کند
قرارهایش را به هم می زند
تا در ایوان بنشیند
لیوانی عرق دست ساز
با ذرات خاطره مزه کند
کودک کنار حوض
خیره به ما هی هاست
زن
موی سیاه به آب می زند

کجا بود آن سرود
که نخست بار شنیدم
دسته گلی به دستم بود
دادم به اولین بشری که دیدم

شکست در جبین شما خوانده می شد

اما من
زیباترین پرنده ی سال را من
با چشم های خودم دیدم
نشسته بود
روی درخت سرو
و مردی آن دست خیابان
به جائی که ندیدم
اشاره کرد و رفت
کودکان
بعد آمدند
دست دردست مادران
انگار چیزی دیده بودند
دست هایشان مثل پرنده بود
در اولین وزش گم می شد
مادران
دسته دسته
موی کندند
پارچه ی سبز
بر درخت بی پرنده می بستند
ودر وردی که می خواندند
غروب چادری سیاه شد
بر پارک ها و قهوه خانه ها


کودک روی پنجه ی پا می ایستد
تا دهان ماهی ببوسد
زن
ماه به دهان دارد
تف می کند به حباب
دسته گلی یاس مچاله می کند
لنعت بر شما
که نمی گذارید حتی در ملکوت آرام بنشینم
جلد کتاب
بال پرنده است
با عطف نقره ی مهتاب
که در ظلمات هم دیده می شود

لنعت بر شما
که نمی گذارید حتی در اینجا آرام بنشینم
چند گفتم
چنین مکن با یاس
تو که ماه به دهان داری
تو که سیاه موئی
چنین مکن
با پرنده
تو که دوست می داری
دستها سایبان چشم کنی
چنین مکن
با من که خواندن نمی توانم
چند سال
چند صد سال
به انتظار عروج آدم بنشینم
آدم معروض به چند کوچه و بقالی

زمستان سخت بود امسال
حوض ترک بر داشته است
از کنار در بزرگ سبز
با قامت شکسته می گذرد
ترس را چون پالتوئی بلند
به خود می پیچد
حرف نمی زند

سکوت نمی کند
زمزمه می کند
هر چه به یاد می آرد


اطعمه و اشربه ی بسیار
برسفره نهاده بودند
شمع ها در روز آفتابی می سوخت
لیوان های تمیز
پیشخدمتی که با زبانی غریب
سخن می گوید
و مذهب غریب تری دارد
دیر وقت شب به خانه می آید
پالتوی خود را بر درخت سرو می آویزد
شعر می گوید
کتابی کهن را یک بند و یک نفس می خواند
کجا بود آن سرود
که نخست بار شنیده شد

شب شد جکار کنیم؟

ایوان سرخ شده از جلد کتاب
کودک
با ماه خفته است
زن به بام رفته
تا ماه نو ببیند

آنگاه ماهی که بود خاموش شد
آسمان چون طبقی واژگون شد
چاهی شد
که طنابی تاریک
تا انتهایش می رفت.

بر گفته از : اند یشه آزاد شماره 14،15 زمستان 1369

این غربت است

این پلکان شن
که می لغزد
به سوی دریاچه تاریک
این کاج ها
در مسیر هر روزه باران
این نیمکت سنگی
این دلتنگی
که می نشاندت
کنار پرنده ای لرزان
غربت است.

استکهلم-87
فاحشه های کوچک

سربازان
وقتی که گلوله های منور
شهر را
روشن می کند
وجاده را به خانه های درهم تنیده
پیوند می زنند
نشان فاحشه های کوچک را
از انبوه بیکاران می گیرند.
بازگشته اند از جنگی بی نصیب
تا در خزه ی اندوهگین گیسوان
گریه کنند.

به درگاه واژگون قهوه خانه
بیکاران
مراقب واندیشناک
آرام
آرام
چای تلخ می خورند
و برای خواهران کوچکشان
صبرو طاقت
می طلبند.

بر گفته از : اند یشه آزاد شماره 3 مهرماه 1365